نیمکت خــالی
فریاد . مرگ سکوت را به انتظار نشسته است
" دنیای ما اندازه هم نیست...! "
و اما دوباره من :
"چشمهایش"
دلتنگ توست
ویرانه ای که در آن جغد گریه لانه کرده است
با من دیگر هیچ سنگ صبوری صمیمی نیست
جز این پنجره که روزی ردّ پایت را روی چشمهایش جا گذاشته ای
و چند مرثیه روئیده از باغچه ی دلتنگیهایم !
از من چه مانده است؟
انتظاری فرسوده که از تمام فصل های این زمین پیرتر است
ویرانه ای سالخورده
با جغدی که لانه کرده است
در چشمهایش...
(م.الف)
حتما" بخونيد :
- وبلاگ بي حواس ترين زن دنيا (خانم منيره حسيني ) با خبر چاپ مجموعه اشعارش و آرزوي موفقيت صد چندان براي ايشون.
- وبلاگ خانم مهسا زهيري كه 13 هر ماه قراره بروز باشه .
- آدرس جديد غزل پست مدرن سيد مهدي موسوي با پست هاي دوست داشتني و خواندنيش .
- و اما دوستان علاقمند به فيلم حتما" وبلاگ سيد حسن حسيني را بخوانيد .
- و من :
سكوت
خسته ام، خيلي خسته ...
و اما اينجا :
- رباعي -
1.
زنجير بدست و دار بر دوش من است
يك شهر عزادارو سيه پوش من است
بايد كه بميرد اين سر ، سرسبزم
اكنون كه زبان سرخ پاپوش من است
2.
من بي تو زانگشت خزان مي رويم
تا لحظه سبز بودنت مي مويم !
تو نيستي اي بهانه لبخندم
انگار دوباره بايد از غم گويم
*********************
-غزل-
غريب و خسته مي رورد ، كسي كه شكل آدم است
در امتداد جاده اي كه آخرش جهنم است
دلش گرفته از زمين و مردمان نانجيب
براي حجم گريه اش ، هزار شانه هم كم است
صليب اشك روي دوش خويش حمل مي كند
مسيح كوچكي كه از نواده هاي مريم است
- گرسنه مانده حومه ي سياه دستهاي شهر
حديث و حرف اين قبيله مرگ و ماتم است-
اهالي غريبه ، مرد خسته خواب ديده است
ستاره اي سياه را كه وسط جهنم است
تمام شهر اي هوار برادران يوسفند
به قتل خواب مرد ، عزم چاهشان مصمم است
غريب و خسته مي رود شكسته بغض در گلو
و كوله بار زخميش گواه دشنه ي غم است
در عصر وحشي تمدن سياه رفت و گفت :
- فقط براي گريه شانه هاي جاده محرم است -
چه بي تفاوتند مردمان پشت پنجره
سكوت شهر معني بلوغ مرگ آدم است
( م. الف )
آن سوي تر شيطان تمام مهره ها را چيد
خداي هم خيره بر آن مهره هاي بخت برگشته
پوزخندي زد
شهر شطرنجي
بنا گرديد ...
----------------------------------------------------------------------------
--------------------------
به جستجوي قرصي نان سگي ولگرد
تمام كوچه هاي شهر را بو كرد
به زير پاي مردم هي لگد مي شد
صداي زوزه ي تلخ سگي ولگرد
تمام پيكر پيراهن زردش
پر از زخم كلوخ عده اي نامرد
پياده رو زباله داني احساس
زمين هم غوطه ور در دست بادي سرد
به ناگه جيغ يك ماشين خيابان را
پر از مرگ صداي زوزه ي سگ كرد
ميان كوه سنگي دل اين شهر
غروب پيكرش آغاز فصلي سرد
سكوت ابري چشمان او گم شد
ميان هاي و هوي مردمي بي درد
پس از پرواز زخمي سگي ولگرد
كسي زير لب اين را زمزمه مي كرد
صداي جيغ ماشين سياه و شوم
برايش مرگ را ... نه زندگي آورد
(م.الف)
" متاثر از داستان سگ ولگرد صادق هدايت "
دیر کرده ای بانو !
هزار سال است دارم روی نیمکت ها خمیازه می کشم و
تقویم پاره می کنم
شعرهایم هزار سال است دارند می بارند
نامت را تمام جاده ها می دانند
- پریزاده رویاهایم -
یکروز اگر آمدی
قرارمان مثل همیشه در همین خیابان
زیر باران
پای درد دل هایم که دیگر باستانی شده اند ...
(م.الف)
صدا با سکوت آشتی نمی کند کلمات انتظار می کشند ...
| Design By : Pars Skin |

